همیشه دلم برای اینجا تنگ می شه. هر چند معتقدم وبلاگ نوشتن کاری بسی بیهوده ست و غیر واقعی... ولی خب قشنگه... مثل عکس گذاشتن تو اینستاگرام...

بیتا اون روز گفت زندگیهامون شبیه نقاشیهای ادوارد هاپر شده. گفتم پس برای همینه که این روزها قشنگترین و مطلوبترین روزهای زندگیمه.

به سادگی این تنهایی و مهجوری اجباری رو در آغوش گرفتم و از وجودش مشعوفم و البته بابت این احساس، کمی عذاب وجدان هم دارم. به هر حال همه شرایط من رو ندارن. از لحاظ تمایل به درونگرایی و فضای مستقل و امکان مالی محدودی که بتونم دو سه ماه رو خونه بمونم.

اما خب... بهتره به چیزای دیگه فکر نکنم. الان زندگی برام قشنگه و همین خوبه.

اینا اصلن اون چیزایی نبود که قاعدتن باید از چند ماه گذشته می گفتم. اما بهتره آدم از چیزایی که باید بنویسه، ننویسه. بمونه توی سینه ی آدم جاش خیلی بهتره.

از آدمیزادی که خودم باشم در عجبم که تا کی می‌تونم نسبت به پیغام‌هایی که زمین و زمان و کائنات و زندگی به هزار طریق، در طول سال‌های سال، دارن بهم می‌رسونن بی‌تفاوت باشم؟

از دردِ نوشتن...

حالا دیگر 13 سال و چند ماه است که توی این صفحات می‎نویسم و نمی‎نویسم. گاهی خودم را تماشا کرده‎ام که چه زمان‎هایی مدام می‎نویسم و چه زمان‎هایی فاصله می‎گیرم. چه وقت‎هایی متنفر می‎شوم از نوشتن و چه وقت‎هایی مشتاقم به نوشتن.

گاهی فکر می‎کنم نشسته‎ام گزارش می‎دهم. از زندگی‎ام از حالات درونم و این حالم را بد می‎کند. مخصوصا وقت‎هایی که خیلی غمگین یا خیلی خوشحالم. گاهی فکر کرده‎ام زمان‎هایی که زندگی‎ام پلاستیکی بوده بیشتر نوشته‎ام ، اما از طرفی زمان‎هایی که دارم زندگی نمی‎کنم یا وصل به چیزهایی واهی هستم، آن وقت‎ها هم نمی‎توانم بنویسم. خشک می‎شوم و برهوت.

فکر می‎کنم آدمی که سرگرم زندگی واقعی‎اش است نمی‎نویسد. نوشتن و توییت کردن و مدام از خودت در فضای مجازی آثارپراکنی کردن از درد درون است. ولی مگر زندگی بدون درد درون هم داریم؟ 

گاهی هجوم می‎آورم که این صفحه و محتویاتش را منفجر کنم. مثل همین حالا. شاید چون زیر حمله‎ی هورمون‎هایم هستم. شاید چون از آدم‎های به خصوصی دلگیرم. اما خب سعی می‎کنم آرام باشم. چون دو سه نفر هستند که من را می‎خوانند و نوشتنم را دوست دارند.

می‎روم کارهایم را بکنم بروم خانه‎ی دخترک که موهایم را رنگ کند. شاید هورمون ها راحتم بگذارند.

هزار کاکلی شاد در دلم...

نمی‌دانم به خاطر گذشته‌ی خانوادگیم است یا چه که همیشه عاشق تولید و مراحل تولید بوده‌ام. حالا برای اولین بار به واسطه‌ی کارم در مسیر تولید قرار گرفته‌ام. این که می‌گفتند که اگر کارت را دوست داشته باشی کار برایت دیگر کار نیست و تفریح است را حالا دارم می‌فهمم. چون متوجه گذشت زمانی که آنجا هستم نمی‌شوم. 

مغز و ذهنم دارد دوباره رشد می‌کند و تشنه‌ی یاد گرفتن هستم. زن را دوست دارم و همین حتی مشتاق‌ترم می‌کند. اینها در کنار چیزهای دیگری که در خودم شناخته‌ام و دیده‌ام و بابت‌شان مشعوفم، در کنار انسانی که عمیقا به او دل باخته‌ام، در این اوضاع جامعه‌ی به‌هم‌ریخته و غم‌انگیزمان، معجون عجیب و غریبی‌ست که هر روز با ولع تمام، جرعه‌جرعه فرو می‌برمش.

آیدا، لبخند آمرزشی‌ست...

چندی‌ست که کشفیات عظیمی درباره‌ی خودم داشته‌ام. من عاشق زنانگی و فضاهای زنانه به سبک خودم هستم. حرفهایی‌ست که نمی‌توانم بنویسم. چون نمی‌توانم درست بیانشان کنم. ممکن است آنطور که هستند و احساس‌شان می کنم انتقال داده نشوند. اما راز و رمز پیچیدگی‌های خودم را کشف کرده‌ام.

قبل از عید یکی از این پیچیدگیهایم را برای مشاورم گفتم و انتظار عکس‌العمل عجیبی از او را داشتم. اما در نهایت آرامش، خیلی عادی پرسید خب احساس خودت به این موضوع چیست؟ گفتم احساس بدی ندارم و راستش احساس خوبی هم دارم. گفت خب پس مشکلی نیست، سوال بعدی؟

یک ماه پیش با دوستِ دختری سفری چند روزه داشتم. شب اول در هتل مست کردیم و در لابی هتل جلوی چشم متعجب و پرسشگر آدم ها انقدر آنطور که دوست دارم با یک زن برقصم با هم رقصیدیم که آخرش آمدند گفتند شما بهترین زوج این هتل هستید. سفری بود در نهایت هماهنگی و آرامش و تنش در حد صفر که خاطرات تلخ همه‌ی سفرهای سرد و سخت گذشته را با خودش شست و برد... 

حالا هم حدود دو هفته هست که در فضایی زنانه کار می‌کنم و از زمانی که از در وارد می‌شوم تا زمانی که خارج می‌شوم چنان احساس امنیت و آرامش عجیبی دارم که قابل وصف نیست. برقرارکننده‌ی این فضا زنی‌ست که نمی‌دانم از کی می‌شناسمش... ده دوازده سال پیش؟ از وقتی می‌نویسم؟ نمی‌دانم... اما مثل مرد چشم روشنم از زمانی که شناخته‌امش و با وجود حرف‌هایی که پشت سرش بوده (درست مثل مرد چشم روشنم)... فارغ از همه‌ی اینها همیشه تحسینش کرده بودم و می‌کنم. اما باز درست مثل مرد چشم روشنم رابطه‌ی نزدیک‌تر و معاشرت بیشتر این حس تحسین و دوست داشتن را چند برابر کرده. 

حالا تنها که می‌شوم چشم‌هایم را می‌بندم و این دوست‌داشتنیهای زندگیم را با خودم مزه‌مزه می‌کنم. حالا کم‌کم دارم به تعادلی که در زندگی می‌خواستم داشته باشم نزدیک می‌شوم. اما خب دو سه شب پیش هم به همان همسفر می‌گفتم که فکرم آشفته و هراسان است. هراسان از دور شدن از همین‌هایی که این روزها دلم را گرم کرده‌اند. هراس از بالا رفتن سنم. ترس از دست دادن. همان ترسی که مشاورم گفت بزرگترین گیر و گرفتاری ذهن و روانم است و این است که باید بگذاریم در اولویت اولمان و ببینیم که چطور باید مهارش کنیم.

* حالا که حرف دوست داشتنی‌ها شد این را هم بگویم. این روزها بعد از هشت نه سال ماشین را پارک کرده‌ام و پیاده به محل کارم می روم. با هشت دقیقه پیاده‌روی، سه ایستگاه مترو و یک مسیر کوتاه با تاکسی و همین برای برگشت. خب این مثل خواب و رویا نیست؟ 

?Did you dance in the fields, did you run for your life

چند سال پیش در یکی از این دوره‌های آگاهی شرکت کرده بودم. یک دوره‌ی سه روزه بود که دو موسسه برگزارش می‌کردند. یک سری بازی داشت که می‌گفتند نباید هیچ‌وقت از آن بازی‌ها با کسی حرف بزنیم. سال 85 یا 86 بود به گمانم. توی آن دوره من خیلی گریه کردم. مویه کردم حتی. جانسوز و عمیق. به کودکی که برده می‌شدم گریه امانم نمی‌داد. هنوز از یادآوری بعضی بازی‌های آن دوره حالم دگرگون می‌شود. 

حالا این را می‌خواهم بگویم که اول دوره دفتری بهمان دادند که برای تمرین‌ها و نوشتنی‌ها از آن استفاده کنیم. روی هر دفتر یک شماره بود. روی دفتر من هم اسمم نوشته شده بود و یک شماره. آن شماره همیشه در یادم بود و هست و خواهد ماند. شماره‌ی 97

حالا هم این را می‌خواهم بگویم که 97 عجیب‌ترین و پر حادثه‌ترین سال زندگیم بود و هر چه به آخر نزدیک‌تر شد سال زیباتری شد برای من.

برای سال آینده می‌دانم که از خودم و زندگی چه می‌خواهم. و چیزی که از خودم و زندگی می‌خواهم هیچ ربطی به اوضاع بیرونی و محیطی ندارد و اگر سال 98 تمام بشود و من آن چیزها را به قدر کافی نداشته باشم، هیچ‌کس مسئول نیست جز خودم.

حالا در این لحظه هیچ دل‌چرکینی و تیرگی قلب از کسی ندارم. بیشتر از همه از خودم. دلم با خودم صاف است. دلم با پدر و مادرم صاف است. دلم با آدم‌های گذشته‌ی زندگیم صاف است. دلم با زندگی که همیشه جای حق نشسته، صاف است.

و می‌دانم و یقین دارم که سال 98 سال بهتری خواهد بود برای من و برای جهان اطرافم.

و بی‌معرفتی و نامردی ست که نگویم بخش زیادی از این زیباتر شدن را مدیون تراپیست انسان و متعهدی هستم که به واسطه‌ی اتفاقات عجیبی مقابلش نشستم و در مسیر یادگرفتن خودم و شناختن سایه روشن‌های روانم قرار گرفتم.

برای او و همه‌ی مراجعانش و هر انسان دیگری که پای در مسیر شناختن خودش گذاشته و می گذارد هم 98 سال بهتری باشد.

یرای آدمی مثل من که سالها اختلالی چنان را به دوش می‌کشیده، این که برگردد و ببیند یک سال است دارد یک کاری را مداوم انجام می‌دهد، اصلا اتفاق ساده‌ای نیست.

یک وقتی برای استادی شرح پریشانی می‌گفتم که من فلان چیزها را در زندگی‌م می‌خواهم و ندارم. گفت اگر بخواهی‌شان حتما هم به چنگ می آوری‌شان و اگر حالا جای این چیزها در زندگی‌ت خالی‌ست شاید برای این است که آنطور که باید و شاید خواستنت،‌ خواستن نبوده است.

یکی از آن چیزها هم همینی است که حالا یک سال است دست از طلب‌ش برنداشته‌ام. استاد مربوطه هفته‌ی پیش پرسید فلانی چند وقت است پیش من کلاس یوگا می‌آیی. گفتم حالا دقیقا یک سال و ده دوازده روز است.

چند روز پیش هم در جلسه‌ی تعیین سطح یک کلاس درست درمانی ازم پرسیدند چند وقت است یوگا کار می‌کنی و من دیگر مثل بارها و سال‌های پیش در جواب این سوال نگفتم "خب چند سالی‌ست که جسته گریخته کار می‌کنم و نه مداوم" و لبخند کمرنگی هم در ادامه‌اش گوشه‌ی لب‌م بماسد. در عوض محکم و مطمئن جواب دادم که یک سال است که مرتب کار کرده‌ام. و چنان این جمله که گفتم در جانم نشست که از شوق و شعف روی پایم بند نبودم. 

حالا دلم می‌خواهد این جمله را با همین قاطعیت برای دو سه چیز دیگری که آن روز برای آن استادم گفته بودم بگویم. اما این را می‌دانم که برای گفتن این جمله برای هر کدام‌شان باید طوری زندگی کنم که تا به حال نکرده‌ام. ولی خبر خوب این است که حالا می‌دانم چه چیزهایی می‌خواهم و حالا تقریبا می‌دانم که چه باید بکنم.

یک چیزی خیلی عجیب است. برای هر کس تعریف می‌کنم هم تعجب می‌کند. اینکه انگار زندگیم روی فیلنامه‌ی از پیش تعیین شده‌ای دارد جلو می‌رود. هر اتفاق کوچک و پیش پا افتاده‌ای می‌شود "اثر پروانه‌ای" یک اتفاق عجیبی در آینده‌ی نه چندان دور، که هیچ تصوری هم از آن ندارم.

و در بین همه‌ی این اتفاقات که مدام هم انگار یادآوری می‌کنند که دنیا خیلی کوچک است، من دارم راه و روش تا کردن با حیوان خانگی درونم را یاد می‌گیرم. او هم دارد کمتر به دست و بالم چنگ می‌اندازد. گاهی می‌نشینیم و همدیگر را بغل می‌کنیم و مثل یک فیلم سینمایی به سیر این پیشامدهای حیرت‌انگیز نگاه می‌کنیم.

موات از ایجا دور بَشُم...

شده‌ام مثل آدمی که توی دریا افتاده و شنا بلد نیست. هی می‌روم زیر آب و بالا می‌آیم. خوبم و بدم، شادم و غمگینم... ولی نا امید نیستم. چیزی که اذیتم می‌کند این است که انگار با فیلتر جدیدی همه‌ی خاطرات گذشته را مرور می‌کنم. همه‌ی موقعیت‌ها و آدم‌ها و چیزهایی که از دست داده‌ام. خب می‌دانم که نباید به گذشته فکر کنم. اما یک خاطراتی پر رنگ‌تر از آن هستند که نبینمشان.

حالا بیشترین چیزی که احتیاج دارم یک عقب‌نشینی کامل از همه چیز است. یک چیزی مثل گم شدن. و برای این اراده و نیروی زیادی باید خرج کنم. آنطور که هیچوقت تا به حال نکرده‌ام. 

Read My Name

قبلن یک وقت‌هایی و یک جاهایی آدم ها را می‌کردم case study برای خودم. حالا چندی‌ست که فهمیده‌ام case study‌تر از هرکس دیگری، خودم هستم برای خودم.

هر روز دوست دارم زودتر کارهایم را بکنم و بنشینم پای خودم. پای کاویدن و جوریدن خودم. دکتر گفته از کودکی تا ده پانزده‌سالگی هایم برایش عکس ببرم. در عکس‌هایم معمولن مات و مبهوت بوده‌ام و انگار حوصله‌ی خودم را نداشته‌ام... یا شاید اینطور به نظرم می‌آید.

باید بیشتر در مورد خودم و حیوان خانگیم بخوانم و دو سه نامه بنویسم... جالب بود که یکی از نامه‌ها را خودم تصمیم گرفته بودم و به دکتر گفتم که قصد دارم چنین چیزی بنویسم و از قضا جز تکالیف همان جلسه‌ام بود. و این یعنی دارم راه را درست می‌روم. 

کریستین بوبن در یکی از کتاب‌هایش گفته: " دوست داشتن هر کس در حکم خواندن اوست". حالا باید برای بیشتر دوست داشتن خودم، خودم را بیشتر بخوانم.

I only wanted to have fun, Learning to fly, learning to run

گفت که با همین نیم ساعت اول حرف زدن اختلال شخصیت خفیفی را در من تشخیص داده که شاید در حد اختلال نباشد و بیشتر به صفت شبیه باشد. گفت که کتاب را بخوانم و خودم اختلال خودم را در کتاب تشخیص بدهم. سراغ کتاب که رفتم دیدم همان موقع که دکتر فرود گفته بود بخوانمش انگار خوانده بودم کتاب را و درست کنار پاراگرافی مربوط به بخش اختلال مرزی نوشته بودم "خودم؟"

جلسه‌ی بعد به دکتر گفتم که من در خودم رگه‌هایی از این اختلال را تشخیص دادم و آیا این با تشخیص شما یکی‌ست؟ گفت یکی‌ست.

اختلال شخصیت مرزی یا borderline را اولین بار از زبان معشوقی که به خاطرش دوازده سال پیش همین روزها شروع به نوشتن وبلاگ کردم، شنیدم. مادرش روانپزشک بود و از این حرف ها زیاد می‌زد و خودش هم معتقد به کار روانپزشک‌ها نبود. آن روزها نمی‌دانستم که این چیزی که می‌گوید مثل جانوری در من زندگی می‌کند. 

دکتر این را گفت ولی نمی‌دانم چرا از دیشب تازه تازه در خودم دیدمش. شاید چون در وسط این کنار رفتن پرده ها شروع کردم به بیشتر خواندن و کاویدن‌ش. هر چند که دکتر ازم خواسته بود چیزی را گوگل نکنم. ولی من دیدم در تمام این سال ها انگار جانوری باشد که دست و پا و زبان و چشمهای‌ش از من بیرون زده و جای من زندگی کرده یا بهتر بگویم زندگی نکرده. دیشب یا بد خوابیدم یا بیدار بودم و زل زده بودم به تاریکی... 

یک چیزهایی دارد در من یک به یک منفجر می‌شود. خوب هم هست. امروز صبح که بیدار شدم از تمام روزهای زندگی خودم را شفاف‌تر میدیدم. حالا جواب خیلی چرا هایم را کمابیش می‌دانم. گفته بودم که ابهام من را می‌کشد. حالا دارم انگار به جای یک فضای مه گرفته و ابری به یک آسمان آبی ولی با سوز وحشتناک نگاه می‌کنم. باید جایی، راهی پیدا کنم که خودم را گرم کنم. و خب برای این کار هم فکر می‌کنم که دکتر می‌تواند کمکم کند و شاید بر خلاف فروغ "من سردم است و انگار یک روزی، یک وقتی خودم را گرم خواهم کرد".

* جمعه‌ی یک ماه پیش، یک بیستم دی ماهی، در ساختمان‌های A.S.P، توی یک کافه، رو به روی یک مرد خسته، من شروع کردم به ترک خوردن...

گپ ِناگُفتَه نَمُندِن...

چند ساعت پیش نشستم و یکی از فیلم های مطرح اسکار امسال را دیدم. اسمش را نمی گویم که خراب نشود. این فیلم هم مثل فیلم دیشب پر از زنانگی بود. انقدر که نزدیک به انتهای فیلم دوباره با صدای بلند گریه کردم. شاید اگر وسط داستان ماهانه ام نبود به این شدت گریه نمی کردم. اما همین داستان ماهانه را هم نشانه می گیرم که نقطه ای باشد برای تطهیر زنانگیم. که یادم بماند.

از خدا پنهان نیست، شاید از بعضی خوانندگان این صفحه هم پنهان نبوده باشد که از وقتی جنس مخالف را شناخته ام، چقدر زنانگیم را از موقعیت هایی که می توانست بها داده بشود و محترم شمرده شود دورش کرده ام و انداخته امش زیر لگدمال آدم هایی که تا توانسته اند بی حرمتی کرده اند به زنانگیم. از  سمت آنها خواسته و ناخواسته و البته با اجازه و میل من.

چرایی اش بر میگردد به کودکیم و چه و چه که بماند ( تعرض جنسی نبوده ). زنِ توی فیلم را می دیدم و برای زن درون خودم گریه می کردم. فکر می کنم اینها را اینجا می نویسم که شاهد جمع کنم برای حالاتی که دارم تجربه می کنم. مواجهه با پرده هایی که از جلوی چشمم کنار می رود و درد دارد دیدن واقعیات پشت این پرده ها. شاید دارم دردم را با این صفحه و خوانندگانش شریک می شوم که آسانتر بگذرد. نوعی برون ریزی و پاکسازی...

که هر چه هست، مبارکم باشد... 

صدای بال پرنده رو لبات تو گوشام دوباره تکرار می‌کنن...

دوباره کارمند شدم. انگار که مهاجرت کرده باشم، دارم زندگی‌م را از صفر شروع می‌کنم. کارم را خودم پیدا کردم. بی که ( سلام آیدا ) آویزان کسی بشوم... دوستی، فامیلی، معشوقه‌ای. بی که فکر کنم من که نمی‌توانم. من که کاری بلد نیستم. 

خودم رزومه فرستادم، خودم مصاحبه رفتم، خودم از بین دو سه تا کار یکی را انتخاب کردم. فکر هم نکردم وای اگر بفهمند من این کار را می‌کنم چه می‌گویند. حالا من هستم که می‌توانم از این نقطه‌ی صفر قدم‌های بعدی را بردارم و رهرو آهسته و پیوسته‌ای بشوم که همیشه آرزوی‌ش را داشتم. بدون اضطراب و بدون چشمهای نگرانی که در حدقه آرام نمی‌گیرند. 

دارم طبق آموزه‌های کتابی که داده بخوانم، با سرسختی جلوی طرحواره‌های ذهنیم مقاومت می‌کنم. مثل امروز عصر که با خودم با ذهن کج‌اندیش و منفی‌باف‌م، مطمئن شده بودیم که دیگر دوستم ندارد و همه چیز تمام شده، ولی با این حال دست بردم و برایش دو خط مهربانی نوشتم. این شد که بعد از کار آمد خانه‌ام... شام خورد، حرف زدیم... قربان صدقه‌ام رفت، کتاب مورد علاقه‌اش را دست گرفت و برایم کمی خواند و چشمهای روشن‌ش را با شیطنت و مهربانی بارها به چشمهایم خیره کرد...

دو سال پیش یک نیمه شبی ماهان وسط مکالمه‌ی تلفنی عجیب‌مان گفت که کودکی‌هایت را اینطور به یاد می‌آورم که انگار می‌گویی: "یک روزی شاید من هم... ". این را که گفته بود، گریه امانم نداده بود... حالا این را باور دارم که آن روز نزدیک است. شاید هم رسیده باشد. شاید اصلن همین امروز بوده باشد که حالا در شب آرام‌َش نشسته‌ام و دارم برای خودم از دلخوشی‌هایم می‌نویسم...

رو می کنم به آینه...

علی دوست هزار ساله‌ام است. فارغ از قدمت دوستی که حالا احتمالاً هفده هجده سال باید باشد، دوستی که سالها همه‌ی دفاتر خاطرات‌ت را به امانت داشته باشد هزار ساله است دیگر... نیست؟

علی حدوداً سه ماه پیش از هزارها کیلومتر دورتر از من بهم پیغام داد که دختر جان خواب دیده‌ام که داری پرواز می‌کنی. درست میان بحران‌های پشت هم آن روزها بود و البته علی بی‌خبر نبود و من سینه‌خیزتر و نالان‌تر از آن بودم که بتوانم پرواز را تصور کنم، دیگر باورش بماند.

حالا همینجا و همین لحظه می‌خواهم بگویم که از هر وقت دیگری در زندگی حال‌م بهتر است. حال‌م با خودم. با خودی که دو سال پیش با نفرت از نویسنده‌ی همان ده‌ها دفتر خاطرات، همه‌شان را سوزاند و خاکستر کرد.

چند وقت پیش نون گفت که تو می‌خواهی شرایط برای‌ت تمام و کمال باشد اگر نباشد می‌زنی زیر همه چیز... گفتم که اتفاقاً من همیشه شکرگزار شرایط‌م بوده‌ام. سقف بالای سرم، خانواده‌ام، سلامتی‌ام و چیزهای دیگر... چیزی که تحمل‌ش را ندارم "خودم" است. در تنهایی، در جمع، در رابطه، در هر موقعیتی. نون هم گفته بود که واقعاً به این افتضاحی هم که فکر میکنی نیستی و چند تا چیز دیگر... اما خب گفته‌ی او برای آنچه من در اعماق من می‌گذشت، هیچ اهمیتی نداشت... 

حالا همه‌ی اتفاق‌های پشت سر هم چند وقت اخیر، با دخالت خودم و بی‌دخالت خودم من را به این‌جا رسانده که حال‌م با خودم بهتر از هر زمان دیگری باشد و یقین دارم که بهتر هم خواهد شد.

و شرط سعادت ابدی آدمیزاد به زعم من همین است: حال‌ش با خودش خوب باشد و دیگر هیچ...

مثل Cole تو Affair مدام به خودم می‌گم: Everything will be fine Kido

هر چی می‌گه می‌خونم و هر چی می‌خواد براش با جزییات می‌نویسم. سال‌ها بود تشنه‌ی این بودم که کسی اینطور وارد دالان تو در توی احساسات‌م بشه. ازم بخواد که مثلاً داستان این برهه از زندگی‌م رو با جزییات بیشتری براش بگم. داستان جنوبی رو یا داستان فلانی رو. بپرسه "خب اینجا که این رو نوشتی دقیقاً منظورت چی بود؟ میشه با مثال برام توضیح بدی؟"

بعد بازی‌های روان‌م رو برام تا حدی رو کنه و بگه بیشترش باشه برای بعد یا وقتی داره با دقت نوشته‌هام رو می‌خونه بگه پات رو انقدر تکون نده و من بی‌حرکت بنشینم و زل بزنم به ماهی‌های توی اکواریوم و فکر کنم حوصله‌شون سر نمیره تو این جای کوچیک؟

من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند قصه‌ی این زخمِ دیرپای پُر از درد؟

دو سال پیش همین وقت‌ها، شاید کمی زمستان‌تر... موقعی که می‌خواست از در بیرون برود، محکم در آغوش فشردمش و به تلخی گریستم. می‌دانستم که این آخرین بار است. دوباره خودم را گرفتار یکی از آن عشق‌های ویرانگر کرده بودم و حالا با یک راهکار جنون‌آمیز داشتم از خودم جدایش می‌کردم.

آن روز و خیلی روزهای شش ماه بعد باز به تلخی گریسته بودم. بارها انگار قفسه‌ی سینه‌ام زیر سنگینی یک کوه بود و نمی‌توانستم نفس بکشم. بارها اشک‌هایم وقت و بی‌وقت سرازیر شده بود و توی خودم مچاله شده بودم. بارها دستم رفته بود و برایش چیزهایی نوشته بودم و فرستاده بودم که نباید...

پریشب حوالی ساعت شش که جلوی آقای مشاور جدیدم نشسته بودم و اشک‌ریزان از خودم و زندگیم حرف زده بودم و آقای مشاور چند تا سوال روی یک کاغذ نوشته بود و داده بود دستم و من جواب داده بودم و او با ملایمت پرسیده بود "می‌توانم کاغذ را داشته باشم؟" و کاغذ را برگردانده بودم و بعد هم او الگوی رفتارم در روابطم را برایم از رویش رمز گشایی کرد و در چند جمله گفت، من یاد این صحنه و خیلی صحنه‌های مشابه دیگر در خاطراتم افتادم.

گفت بسیار بسیار آسیب دیده‌ای و در هم شکستن این الگو درد دارد و زمان می‌برد و همکاری‌ت را می‌خواهم که هر هفته بیایی و اینجا بنشینی و به تکالیف‌ت عمل کنی تا با هم درستش کنیم.

حالا دل‌م به آقای مشاور گرم است. به نقب ناباورانه‌ای که به روح‌م و به رفتارهایم زد. خودم می‌دانستم این‌ها را. همانطوری که خودش گفت "از حرف‌هایت می‌فهمم که خیلی تلاش کرده‌ای که به درون خودت بروی و ببینی چه اتفاقی افتاده. اما تا برایش کاری نکنی و در جهت خروج از این هزارتو دست به عملی نزنی اوضاعت هیچوقت تغییری نخواهد کرد و در این دور باطل سرگردان خواهی ماند."

حالا از پریشب انگار در مایع گرمی شناورم. می‌خواهم فکر کنم این مایع گرم مثل همان مایع گرمی‌ست که در جنینی در رحم مادر دورم را گرفته بود. امن و ساکت و دور از هر گونه خطر و اضطرابی. انگار قرار است دیگر به جای درد و رنج و اضطراب، با اطمینان و آسایش و دوست داشتنِ خودم تغذیه شوم...

 

* نوشته را که پست کردم و تاریخ را دیدم، یادم آمد که 29 دی ماه دو سال پیش با همان آدم رفته بودیم خیابان جمهوری کمی بگردیم و خرید کنیم. و فردایش پلاسکو در آتش فرو ریخته بود و ما مبهوت و مات مانده بودیم...

A line for me and a line for you

دو تا کتاب نوجوونیم خوندم که چشمم رو به خیلی چیزها باز کرد... هنوز دارمشون و هر جا میرم و هستم توی کتابخونه باید جلوی چشمم باشن.یکی کتاب "سایه های گذشته" از رحیم نامور و یکی هم کتاب "خوشه درخت خرما (دارپنگ)"... انگار چشمِ روحم رو باز کردن به مسایلی که خودم با هزار بار زندگی نمی تونستم ببینم یا تجربه شون کنم.

حالا ولی با کتاب ها کاری ندارم. این که گاهی اوقات چقدر "سایه های گذشته" می تونن زندگی رو تاریک کنن و روش خیمه بندازن. سایه های گذشته برای من همیشه ترکیبی از غم و رضایت دارن. من یه وقتی تو زندگیم خواستم که از راه معمول جدا بشم و راه غیر معمول و سخت تر رو انتخاب کردم. خیلی رنج کشیدم ولی باز اگر بر می گشتم همون راه رو انتخاب می کردم. 

حالا هم گاهی اوقات مثل امروز که هوا ابریه سایه های گذشته میان و دورم رو میگیرن و خاطرم آمیخته میشه با حسی از غم و حسرت و لذت های زیرپوستی که دیگه راه برگشتی بهشون نیست... 

آنوقت خودم رو سرزنش می کنم که چرا هر چیزی از گذشته داشتم رو نابود کرده ام از دفاتر خاطراتم تا یادگاری ها و نامه ها و عکس ها و هر چیز دیگری که داشته ام. درست باشد یا نه من بسته ام به گذشته ام. دوست دارم گاهی توی این دریای عمیق فرو بروم و روزها بیرون نیایم و حالا از همان  زمان هاست... و دلم همه ی آن چیزهای سوزانده و دور ریخته شده را می خواهد... 

But I was a Fool, Playing by the Rules

توی کافه مقابلش نشسته بودم و هر چه تلاش می کردم باورم نمی‌شد این مرد خسته همان جوان سبزه‌ی باریک‌اندام چهارده سال پیش باشد که آنطور شیفته‌اش بودم و دل و دین باخته خودم را در آغوش‌ش گم می‌کردم.

کمی بعدتر عکسی از همان روزهایش نشانم داد. عکسی که خود من از چهره‌اش گرفته بودم. با نشانی از عشق‌بازی من روی گردنش. در کسری از ثانیه سیلی از خاطرات وحشتناک به سمتم هجوم آورد و با اشک از چشمانم بیرون ریخت... دلم می‌خواست دست می‌انداختم و یقه‌ی تی‌شرت خاکستری‌اش را می‌گرفتم و از وسط عکس می‌کشیدمش بیرون و از شدت عشق و نفرت گردن سیاهش را که آن روزها بو می‌کشیدم و مست می‌شدم، می‌شکستم.

انگار مغز خودش خاطرات خراش‌دهنده را بایگانی می‌کند. و تازه فهمیدم که این کشش عجیب من به مردان سبزه و باریک از کجا نشات می‌گرفته. و تازه فهمیدم که چه روزهایی را از سر گذرانده‌ام و فراموش کرده‌ام. 

بعد، دو روز گریه دور و اطرافم می‌چرخید و فرصت که می‌کرد توی چشمانم، توی قلبم، توی روحم جاخوش می‌کرد. نمی‌دانم آن روزها برایش گریه کرده بودم یا انقدر شوک بودم از رفتن ناگهانی‌اش که حتی اشک هم نمی‌توانستم بریزم. اما این دو روز به قدر کافی گریستم و پرونده‌اش را بستم. آن آدم هم دیگر وجود نداشت.

آن آدم میان کوهی از مشکلات یک مرد طلاق‌گرفته با دو بچه‌ی خردسال و چیزهای دیگر احاطه شده بود. و هر چه نگاه می‌کردم آن پسر سبزه‌ی باریک که با تی‌شرت خاکستری و شلوار پارچه‌ای از پشت دیوار می‌پیچید و قلب من با دیدن صورت اخم‌آلودش از حرکت می‌ایستاد را نمی‌دیدم. 

Como agua para chocolate

 

یکی از عمیق‌ترین لذت‌هایی که تا پارسال ازش بی‌خبر بودم اینه که غذا درست کنی و آدم‌ت ببره سر کار بخوره و بعدش پیغام بده خیلی خوشمزه بود و مرسی و اینا... بعد پیغام رو بخونی و از اون لبخندها تمام صورت‌ت رو بپوشونه که مامانت هر وقت می‌بینه میگه باز چی خوندی که این شکلی شدی و از دنیا بریده ...

هی هم فکر کنم که من تیتا باشم و تو پدرو... 

سالهاست روحم از من چیزی می خواهد

در خواب و بیداری...

امشب، 

خواسته اش را اجابت کردم...

 

 

 

 

 تغییر سخته 

و تغییر، اجتناب ناپذیره...

 

I feel at Home at last

اگر این روزها در خیابان‌های تهران دختری را دیدید که سرخوشانه و سر در ابرها برای خودش پشت فرمان با موزیک می‌خواند و از خود بی‌خود است، آن دختر من هستم.

آن دختر این روزهایش را نمی‌تواند هیچ کجا جز روی قلبش بنویسد. چون انچه از قلب بر می‌آید لاجرم بر قلب می‌نشیند، حک می‌شود، ثبت می‌شود.

حالا نه اینکه غمی نداشته باشد و گاهی هم نصفه شب‌ها از اضطراب آینده‌ی نامعلومش بی‌خواب نشود. اما روح‌ش به خانه برگشته...

* چهار سال پیش توی همین خانه پازل این نقاشی محبوبم را درست کردم اما نشد که قابش کنم و به دیوار بزنمش. حالا دوباره برگشته‌ام اینجا و وقتش است که برود جایی که باید باشد. 

بگذار همدیگر را ببینیم... اما چشم در چشم هم ندوزیم...

پارسال تابستان دو ماهی را با یک آدمی گذراندم. دوست مجازی قدیمی‌ای بود که خواست نزدیک‌تر شود و شد. سفر کردیم و چند روزی کنار هم زندگی. تهرانگردی‌‌های مفصل و سرخوشانه. و دو سه باری طبیعت‌گردی‌های تازه. بعد دیگر نخواستمش و او خیلی آرام و بی‌صدا و غمگین دور شد. اما از خودش موسیقی به جا گذاشت. 

اصلن با همین موزیک‌هایی که می‌فرستاد وسوسه‌ام کرد به دیدارش. دقیق‌تر بگویم با پادکست "ودکا در میدان سرخ مسکو"ی رادیو دیو...

بعدتر با تونی گتلیف و جادوی فیلم‌هایش. میم رسولی و موزیق‌هایش و همچنان با رادیو دیو... "فردا آسمان رشت بارانی‌ست" و فهیمه اکبر...

آنجاییش که می‌گوید: "زندگی بی تو تاسیانه"...

Take my hand... Lead me to some peaceful land

بار اول دو سه ماه پیش بود. دم رفتن به یک سفر کوتاه خارج از شهر با بهمن بحثی کردیم و عصبانی بودم. مجبور شدیم برای کاری همان بعد از راه افتادن برگردیم خانه. یک ماشین جلوی در پارکینگ پارک کرده بود. خیلی عصبانی پیاده شدم و سر راننده فریاد زدم که از جلوی در برود کنار و برگشتم سمت ماشین خودمان. همان موقع خانمی هم از آن ماشین پیاده شد و فریاد زنان آمد سمت من. معلوم شد که آنها هم برای همان ساختمانند. گفتم خانم من حالم خوب نیست و سوار ماشین شدم. 

طی روزهای بعد مدام پیش خودم شرمسار بودم و مراقب بودم که با آن زن چشم در چشم نشوم که یکی دو باری هم پیش آمد. وضعیت خوبی نبود. این بود که حین یکی از خریدهای فروشگاه شهروند یک گلدان هم برداشتم و شب ساعت حدود ده شماره واحدشان را پیدا کردم و رفتم دم خانه‌شان. خانم همسایه در را باز کرد. خندید. گویا او هم همان موقع در ماشین مشغول دعوا با همسرش بوده. همدیگر را بغل کردیم و بخشیدیم و برگشتیم به زندگی‌مان.

اینجا هم سر پارکینگ چند همسایه مشکل دارند که دعوای‌شان دامنگیر من هم شد و امروز صبح ساعت شش مرد همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی از خجالتم درآمد. همسر و دخترش هم همان اوایل آمدنم از بالکن خانه یک بار مورد عنایتم قرار داده بودند. صبح به مین پیغام دادم که تو جای من بودی چه می‌کردی. گفت باید جزییات مکانی را کامل بدانم و ببینم تا نظر کارشناسی بدهم و رفت سفر. من ماندم و خودم.

شب موقع آمدن از گلخانه یک گلدان کوچک آماده کردم و آوردم. وارد ساختمان که شدم دختر همان همسایه با من وارد شد و با هم تا دم خانه‌اشان رفتیم. مادرش در را باز کرد. مساله را توضیح دادم و گفتم آمده‌ام بگویم که نه با شما دشمنی دارم نه پدرکشتگی. آدم باشیم و درست با هم حرف بزنیم. شرمنده شد و تعارف زد و اسمم را پرسید و از گلدان تعریف کرد و مساله تمام شد. یعنی امیدوارم تمام شده باشد.

صبح داشتم فکر می‌کردم به پلیس زنگ بزنم. یا لجبازی کنم و سر جای پارک من هم سهم پاچه‌ورمالیدگی خودم را اجرا کنم. اما فکر کنم که دیگر پیر شده باشم. نه تحمل تنش را دارم نه توانایی کل‌کل با آدمیان. شاید هم تاثیر همنشین باشد. نمی‌دانم.

همه‌ی اینها را طی یازده ماه خواستم به بهمن بقبولانم که بیا با مهربانی و راهی غیر از خشم مشکلاتمان را حل کنیم. چه با خودمان دو نفر. چه با دیگران. نشد. و مزید بر علت‌های دیگر شد و این شد که او رفت سیِ خودش و من هم سیِ خودم...

* امروز شد سه هفته که به این خانه آمدم... 

نام من، سرخ...

قلبم با هر اشاره‌ای رقیق می‌شود، آب می‌شود، از لای استخوان‌ها و گوشت و پوستم راهش را پیدا می‌کند و می‌ریزد پایین... از آن ور هم اشک‌هایم...

گوشم و جانم موسیقی می‌خواهد. مدتها بود یا سکوت بودم یا هلاکویی گوش می‌کردم که ببینم چه کنم با زندگیم، حالا اما موسیقی می ریزم به جانم، از همه چیز و همه کس...

مثلن لیلا فروهر. بعد آنجایش که می‌گوید "به آسمون نگاه نکن، تویی آرزوی من..." و صدایش محو و دور می‌شود، دوباره قلبم رقیق می‌شود چکه‌چکه می‌چکد روی پاهایم.... 

یا در تمام ترافیک دیوانه‌وار این روزهای بارانی  rivers between us را می‌گذارم روی تکرار. انقدر که می‌روم توی خلسه و نمی‌فهمم تمام راه را چطور به مقصد رسانده‌ام.

یا مثل حالا که "دامن پُر چین سبلان" را گذاشته‌ام و مدام قلبم راه می افتد و می‌رود برای خودش... 

I keep trying

حال و روزم مثل هوای این روزها قشنگ و دلبرانه شده. انقدر که پام رو زمین نیست و نمی‌تونم به کارایی که دارم برسم. 

پانزده روز پیش این ساعت‌ها داشتم وسایلم رو با مادر و پدر و زندایی همیشه در صحنه‌م جمع می‌کردم و حال خوشی نداشتم از اینهمه رنج و غمی که تو دلشون ریخته بودم. 

حالا ولی همه چیز آروم گرفته. دل پدر و مادرمم هم همینطور. 

دوستانی دارم بهتر از آب روان...

خیلی کار دارم و قاعدتن یک لحظه هم وقت نباید داشته باشم. اما دو روز است دارم این زندگی جدید را مزه مزه می‌کنم. چند سال پیش هم دو سه ماهی مقیم این خانه بودم. زمستان 92. وقتی با یک آلمانی دوست شده بودم و افسرده‌ی کامل بودم. پناه آورده بودم به این خانه که از خودم و همه چیز فرار کرده باشم.

امسال فرق دارد. خانه را اجاره کرده‌ام و مسئولیت یک زندگی را پذیرفته‌ام. دارم به این ور و آن ور رزومه می‌فرستم و همزمان به چند کار متفرقه هم فکر می‌کنم تا ببینم آخرش چه می‌شود.

و از همه مهم‌تر در حریر لطیف دلگرمی و حمایت دوستانم پیچیده شده‌ام. دوستانی که تقریبن هیچ کدام را مدت‌هاست ندیده‌ام ولی دل‌هایمان به هم نزدیک است. می‌دانم چهار نفرشان اینجا را می‌خوانند و سلام به هر چهار نفرشان...

دلم گرم است و این خوب است...

I disappear

 

درست همان روزی که کودک سارا دو هفته قبل از تولد، از آمدن به این دنیای عجیب سر باز زد و توی شکم مادر پریشانش مُرد، رابطه‌ی در حال احتضار ما هم تمام شد.

توی آن شلوغی و ماتم کسی نمی‌دانست من برای سام کوچک گریه نمی‌کنم و دارم برای خودم زار می‌زنم. بهمن هم نمی‌دانست که این بار که بگوید همین امروز باید از خانه‌ی من بروی( چند بار گذشته من از استیصال و بی‌جایی سر جایم می‌ماندم)، خانه‌ی مادربزرگم خالی باشد و آماده و من همان روز با کمک پدر و مادرم وسایلم را جمع کنم و فردایش همانطور که بارها آرزو کرده بودم ناپدید شوم.

یک بار هم بعد از دعوا گفته بودم که وقتی این حرف‌ها را می‌زنی فقط و فقط از خودم متنفر می‌شوم که جایی را ندارم که در را پشت سرم ببندم و بروم و دیگر همه چیز تمام شود.

حالا می‌خواهم به آرزوی همیشگی‌ام جامه‌ی عمل بپوشانم. بروم و خودم باشم و همه‌ی درها را به روی خودم ببندم. فریدای خودم باشم. 

گلدان‌هایم را گذاشتم پای پنجره‌ی خانه‌ی جدید. گربه‌هایم کنارم هستند. به جز سومی که آنجا ماند و هر لحظه دلم برایش تنگ می‌شود.

و این طور وارد فصل جدیدی از زندگی شدم.

 

 

 

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست

 

که خاموشی، تقوای ما نیست...

 

 

 بعد از "جز از کل"، دوباره می‌خوام "در فاصله‌ی دو نقطه" رو بخونم.