آیدا، لبخند آمرزشیست...

چندیست که کشفیات عظیمی دربارهی خودم داشتهام. من عاشق زنانگی و فضاهای زنانه به سبک خودم هستم. حرفهاییست که نمیتوانم بنویسم. چون نمیتوانم درست بیانشان کنم. ممکن است آنطور که هستند و احساسشان می کنم انتقال داده نشوند. اما راز و رمز پیچیدگیهای خودم را کشف کردهام.
قبل از عید یکی از این پیچیدگیهایم را برای مشاورم گفتم و انتظار عکسالعمل عجیبی از او را داشتم. اما در نهایت آرامش، خیلی عادی پرسید خب احساس خودت به این موضوع چیست؟ گفتم احساس بدی ندارم و راستش احساس خوبی هم دارم. گفت خب پس مشکلی نیست، سوال بعدی؟
یک ماه پیش با دوستِ دختری سفری چند روزه داشتم. شب اول در هتل مست کردیم و در لابی هتل جلوی چشم متعجب و پرسشگر آدم ها انقدر آنطور که دوست دارم با یک زن برقصم با هم رقصیدیم که آخرش آمدند گفتند شما بهترین زوج این هتل هستید. سفری بود در نهایت هماهنگی و آرامش و تنش در حد صفر که خاطرات تلخ همهی سفرهای سرد و سخت گذشته را با خودش شست و برد...
حالا هم حدود دو هفته هست که در فضایی زنانه کار میکنم و از زمانی که از در وارد میشوم تا زمانی که خارج میشوم چنان احساس امنیت و آرامش عجیبی دارم که قابل وصف نیست. برقرارکنندهی این فضا زنیست که نمیدانم از کی میشناسمش... ده دوازده سال پیش؟ از وقتی مینویسم؟ نمیدانم... اما مثل مرد چشم روشنم از زمانی که شناختهامش و با وجود حرفهایی که پشت سرش بوده (درست مثل مرد چشم روشنم)... فارغ از همهی اینها همیشه تحسینش کرده بودم و میکنم. اما باز درست مثل مرد چشم روشنم رابطهی نزدیکتر و معاشرت بیشتر این حس تحسین و دوست داشتن را چند برابر کرده.
حالا تنها که میشوم چشمهایم را میبندم و این دوستداشتنیهای زندگیم را با خودم مزهمزه میکنم. حالا کمکم دارم به تعادلی که در زندگی میخواستم داشته باشم نزدیک میشوم. اما خب دو سه شب پیش هم به همان همسفر میگفتم که فکرم آشفته و هراسان است. هراسان از دور شدن از همینهایی که این روزها دلم را گرم کردهاند. هراس از بالا رفتن سنم. ترس از دست دادن. همان ترسی که مشاورم گفت بزرگترین گیر و گرفتاری ذهن و روانم است و این است که باید بگذاریم در اولویت اولمان و ببینیم که چطور باید مهارش کنیم.
* حالا که حرف دوست داشتنیها شد این را هم بگویم. این روزها بعد از هشت نه سال ماشین را پارک کردهام و پیاده به محل کارم می روم. با هشت دقیقه پیادهروی، سه ایستگاه مترو و یک مسیر کوتاه با تاکسی و همین برای برگشت. خب این مثل خواب و رویا نیست؟