حال و روزم مثل هوای این روزها قشنگ و دلبرانه شده. انقدر که پام رو زمین نیست و نمی‌تونم به کارایی که دارم برسم. 

پانزده روز پیش این ساعت‌ها داشتم وسایلم رو با مادر و پدر و زندایی همیشه در صحنه‌م جمع می‌کردم و حال خوشی نداشتم از اینهمه رنج و غمی که تو دلشون ریخته بودم. 

حالا ولی همه چیز آروم گرفته. دل پدر و مادرمم هم همینطور.