علی دوست هزار ساله‌ام است. فارغ از قدمت دوستی که حالا احتمالاً هفده هجده سال باید باشد، دوستی که سالها همه‌ی دفاتر خاطرات‌ت را به امانت داشته باشد هزار ساله است دیگر... نیست؟

علی حدوداً سه ماه پیش از هزارها کیلومتر دورتر از من بهم پیغام داد که دختر جان خواب دیده‌ام که داری پرواز می‌کنی. درست میان بحران‌های پشت هم آن روزها بود و البته علی بی‌خبر نبود و من سینه‌خیزتر و نالان‌تر از آن بودم که بتوانم پرواز را تصور کنم، دیگر باورش بماند.

حالا همینجا و همین لحظه می‌خواهم بگویم که از هر وقت دیگری در زندگی حال‌م بهتر است. حال‌م با خودم. با خودی که دو سال پیش با نفرت از نویسنده‌ی همان ده‌ها دفتر خاطرات، همه‌شان را سوزاند و خاکستر کرد.

چند وقت پیش نون گفت که تو می‌خواهی شرایط برای‌ت تمام و کمال باشد اگر نباشد می‌زنی زیر همه چیز... گفتم که اتفاقاً من همیشه شکرگزار شرایط‌م بوده‌ام. سقف بالای سرم، خانواده‌ام، سلامتی‌ام و چیزهای دیگر... چیزی که تحمل‌ش را ندارم "خودم" است. در تنهایی، در جمع، در رابطه، در هر موقعیتی. نون هم گفته بود که واقعاً به این افتضاحی هم که فکر میکنی نیستی و چند تا چیز دیگر... اما خب گفته‌ی او برای آنچه من در اعماق من می‌گذشت، هیچ اهمیتی نداشت... 

حالا همه‌ی اتفاق‌های پشت سر هم چند وقت اخیر، با دخالت خودم و بی‌دخالت خودم من را به این‌جا رسانده که حال‌م با خودم بهتر از هر زمان دیگری باشد و یقین دارم که بهتر هم خواهد شد.

و شرط سعادت ابدی آدمیزاد به زعم من همین است: حال‌ش با خودش خوب باشد و دیگر هیچ...