بگذار همدیگر را ببینیم... اما چشم در چشم هم ندوزیم...

پارسال تابستان دو ماهی را با یک آدمی گذراندم. دوست مجازی قدیمی‌ای بود که خواست نزدیک‌تر شود و شد. سفر کردیم و چند روزی کنار هم زندگی. تهرانگردی‌‌های مفصل و سرخوشانه. و دو سه باری طبیعت‌گردی‌های تازه. بعد دیگر نخواستمش و او خیلی آرام و بی‌صدا و غمگین دور شد. اما از خودش موسیقی به جا گذاشت. 

اصلن با همین موزیک‌هایی که می‌فرستاد وسوسه‌ام کرد به دیدارش. دقیق‌تر بگویم با پادکست "ودکا در میدان سرخ مسکو"ی رادیو دیو...

بعدتر با تونی گتلیف و جادوی فیلم‌هایش. میم رسولی و موزیق‌هایش و همچنان با رادیو دیو... "فردا آسمان رشت بارانی‌ست" و فهیمه اکبر...

آنجاییش که می‌گوید: "زندگی بی تو تاسیانه"...

Take my hand... Lead me to some peaceful land

بار اول دو سه ماه پیش بود. دم رفتن به یک سفر کوتاه خارج از شهر با بهمن بحثی کردیم و عصبانی بودم. مجبور شدیم برای کاری همان بعد از راه افتادن برگردیم خانه. یک ماشین جلوی در پارکینگ پارک کرده بود. خیلی عصبانی پیاده شدم و سر راننده فریاد زدم که از جلوی در برود کنار و برگشتم سمت ماشین خودمان. همان موقع خانمی هم از آن ماشین پیاده شد و فریاد زنان آمد سمت من. معلوم شد که آنها هم برای همان ساختمانند. گفتم خانم من حالم خوب نیست و سوار ماشین شدم. 

طی روزهای بعد مدام پیش خودم شرمسار بودم و مراقب بودم که با آن زن چشم در چشم نشوم که یکی دو باری هم پیش آمد. وضعیت خوبی نبود. این بود که حین یکی از خریدهای فروشگاه شهروند یک گلدان هم برداشتم و شب ساعت حدود ده شماره واحدشان را پیدا کردم و رفتم دم خانه‌شان. خانم همسایه در را باز کرد. خندید. گویا او هم همان موقع در ماشین مشغول دعوا با همسرش بوده. همدیگر را بغل کردیم و بخشیدیم و برگشتیم به زندگی‌مان.

اینجا هم سر پارکینگ چند همسایه مشکل دارند که دعوای‌شان دامنگیر من هم شد و امروز صبح ساعت شش مرد همسایه‌ی طبقه‌ی بالایی از خجالتم درآمد. همسر و دخترش هم همان اوایل آمدنم از بالکن خانه یک بار مورد عنایتم قرار داده بودند. صبح به مین پیغام دادم که تو جای من بودی چه می‌کردی. گفت باید جزییات مکانی را کامل بدانم و ببینم تا نظر کارشناسی بدهم و رفت سفر. من ماندم و خودم.

شب موقع آمدن از گلخانه یک گلدان کوچک آماده کردم و آوردم. وارد ساختمان که شدم دختر همان همسایه با من وارد شد و با هم تا دم خانه‌اشان رفتیم. مادرش در را باز کرد. مساله را توضیح دادم و گفتم آمده‌ام بگویم که نه با شما دشمنی دارم نه پدرکشتگی. آدم باشیم و درست با هم حرف بزنیم. شرمنده شد و تعارف زد و اسمم را پرسید و از گلدان تعریف کرد و مساله تمام شد. یعنی امیدوارم تمام شده باشد.

صبح داشتم فکر می‌کردم به پلیس زنگ بزنم. یا لجبازی کنم و سر جای پارک من هم سهم پاچه‌ورمالیدگی خودم را اجرا کنم. اما فکر کنم که دیگر پیر شده باشم. نه تحمل تنش را دارم نه توانایی کل‌کل با آدمیان. شاید هم تاثیر همنشین باشد. نمی‌دانم.

همه‌ی اینها را طی یازده ماه خواستم به بهمن بقبولانم که بیا با مهربانی و راهی غیر از خشم مشکلاتمان را حل کنیم. چه با خودمان دو نفر. چه با دیگران. نشد. و مزید بر علت‌های دیگر شد و این شد که او رفت سیِ خودش و من هم سیِ خودم...

* امروز شد سه هفته که به این خانه آمدم... 

نام من، سرخ...

قلبم با هر اشاره‌ای رقیق می‌شود، آب می‌شود، از لای استخوان‌ها و گوشت و پوستم راهش را پیدا می‌کند و می‌ریزد پایین... از آن ور هم اشک‌هایم...

گوشم و جانم موسیقی می‌خواهد. مدتها بود یا سکوت بودم یا هلاکویی گوش می‌کردم که ببینم چه کنم با زندگیم، حالا اما موسیقی می ریزم به جانم، از همه چیز و همه کس...

مثلن لیلا فروهر. بعد آنجایش که می‌گوید "به آسمون نگاه نکن، تویی آرزوی من..." و صدایش محو و دور می‌شود، دوباره قلبم رقیق می‌شود چکه‌چکه می‌چکد روی پاهایم.... 

یا در تمام ترافیک دیوانه‌وار این روزهای بارانی  rivers between us را می‌گذارم روی تکرار. انقدر که می‌روم توی خلسه و نمی‌فهمم تمام راه را چطور به مقصد رسانده‌ام.

یا مثل حالا که "دامن پُر چین سبلان" را گذاشته‌ام و مدام قلبم راه می افتد و می‌رود برای خودش... 

I keep trying

حال و روزم مثل هوای این روزها قشنگ و دلبرانه شده. انقدر که پام رو زمین نیست و نمی‌تونم به کارایی که دارم برسم. 

پانزده روز پیش این ساعت‌ها داشتم وسایلم رو با مادر و پدر و زندایی همیشه در صحنه‌م جمع می‌کردم و حال خوشی نداشتم از اینهمه رنج و غمی که تو دلشون ریخته بودم. 

حالا ولی همه چیز آروم گرفته. دل پدر و مادرمم هم همینطور. 

دوستانی دارم بهتر از آب روان...

خیلی کار دارم و قاعدتن یک لحظه هم وقت نباید داشته باشم. اما دو روز است دارم این زندگی جدید را مزه مزه می‌کنم. چند سال پیش هم دو سه ماهی مقیم این خانه بودم. زمستان 92. وقتی با یک آلمانی دوست شده بودم و افسرده‌ی کامل بودم. پناه آورده بودم به این خانه که از خودم و همه چیز فرار کرده باشم.

امسال فرق دارد. خانه را اجاره کرده‌ام و مسئولیت یک زندگی را پذیرفته‌ام. دارم به این ور و آن ور رزومه می‌فرستم و همزمان به چند کار متفرقه هم فکر می‌کنم تا ببینم آخرش چه می‌شود.

و از همه مهم‌تر در حریر لطیف دلگرمی و حمایت دوستانم پیچیده شده‌ام. دوستانی که تقریبن هیچ کدام را مدت‌هاست ندیده‌ام ولی دل‌هایمان به هم نزدیک است. می‌دانم چهار نفرشان اینجا را می‌خوانند و سلام به هر چهار نفرشان...

دلم گرم است و این خوب است...

I disappear

 

درست همان روزی که کودک سارا دو هفته قبل از تولد، از آمدن به این دنیای عجیب سر باز زد و توی شکم مادر پریشانش مُرد، رابطه‌ی در حال احتضار ما هم تمام شد.

توی آن شلوغی و ماتم کسی نمی‌دانست من برای سام کوچک گریه نمی‌کنم و دارم برای خودم زار می‌زنم. بهمن هم نمی‌دانست که این بار که بگوید همین امروز باید از خانه‌ی من بروی( چند بار گذشته من از استیصال و بی‌جایی سر جایم می‌ماندم)، خانه‌ی مادربزرگم خالی باشد و آماده و من همان روز با کمک پدر و مادرم وسایلم را جمع کنم و فردایش همانطور که بارها آرزو کرده بودم ناپدید شوم.

یک بار هم بعد از دعوا گفته بودم که وقتی این حرف‌ها را می‌زنی فقط و فقط از خودم متنفر می‌شوم که جایی را ندارم که در را پشت سرم ببندم و بروم و دیگر همه چیز تمام شود.

حالا می‌خواهم به آرزوی همیشگی‌ام جامه‌ی عمل بپوشانم. بروم و خودم باشم و همه‌ی درها را به روی خودم ببندم. فریدای خودم باشم. 

گلدان‌هایم را گذاشتم پای پنجره‌ی خانه‌ی جدید. گربه‌هایم کنارم هستند. به جز سومی که آنجا ماند و هر لحظه دلم برایش تنگ می‌شود.

و این طور وارد فصل جدیدی از زندگی شدم.

 

 

 

به صلیب صدا مصلوبم ای دوست

 

که خاموشی، تقوای ما نیست...

 

 

 بعد از "جز از کل"، دوباره می‌خوام "در فاصله‌ی دو نقطه" رو بخونم. 

 

 

اول بگم که نتونستم به قولم وفا کنم و هر شب نیم ساعت قبل خواب "جزء از کل" بخونم. چون پنج دقیقه نخونده خوابم می برد. اما عوضش این مدت تو گلخونه تونستم نزدیک به نصفش رو با حظ فراوان بخونم.

اینم بگم که خیلیا از در گلخونه اومدن تو و من رو دیدن به عنوان کسی که اونجا کار می کنه و تعجب کردن و دل شون قیلی ویلی رفته. مثلن دیروز یک خانومی بهم گفت "چه شغل شیکی دارین خانوم. به استایل تون هم خیلی میاد." یا حرفایی از این قبیل:

"واقعن اسم همه ی این گل و گیاه ها رو بلدین؟"

"خانوم شما تو بهشت کار می کنید"

" شما کشاورزی خوندین یا فقط از روی علاقه این کار رو می کنید؟"

" این گلخونه برای خودتونه؟"

"...

بعد من هم متقابلن دلم قیلی ویلی میره که بالاخره شد که من بفهمم چطوری میشه کاری رو جدای از هر چیزیش با جون و دل دوست داشته باشی و براش ذوق کنی.

یا مثلن یکی دو هفته پیش با یه خانومی دو تایی برای کاسکوی مرده ش که توی گلدونشون دفنش کرده بودن گریه کردیم و نگاه کردیم ببینیم چی توی اون گلدون بکاریم که جای کاسکوی فقیدشون همیشه سبز بمونه.

می خوام بگم که تجربه ی عجیبیه. خیلی عجیب. انقدر که این روزها با چیزهایی که برام پیش اومده و متوجهشون شدم من رو سرپا نگه داشته و به زندگی امیدوار.

ازم نخواید که براتون بگم چی شده. خودم هم به سختی توی ذهنم مرورش می کنم.