بگذار همدیگر را ببینیم... اما چشم در چشم هم ندوزیم...

پارسال تابستان دو ماهی را با یک آدمی گذراندم. دوست مجازی قدیمیای بود که خواست نزدیکتر شود و شد. سفر کردیم و چند روزی کنار هم زندگی. تهرانگردیهای مفصل و سرخوشانه. و دو سه باری طبیعتگردیهای تازه. بعد دیگر نخواستمش و او خیلی آرام و بیصدا و غمگین دور شد. اما از خودش موسیقی به جا گذاشت.
اصلن با همین موزیکهایی که میفرستاد وسوسهام کرد به دیدارش. دقیقتر بگویم با پادکست "ودکا در میدان سرخ مسکو"ی رادیو دیو...
بعدتر با تونی گتلیف و جادوی فیلمهایش. میم رسولی و موزیقهایش و همچنان با رادیو دیو... "فردا آسمان رشت بارانیست" و فهیمه اکبر...
آنجاییش که میگوید: "زندگی بی تو تاسیانه"...







