دو تا کتاب نوجوونیم خوندم که چشمم رو به خیلی چیزها باز کرد... هنوز دارمشون و هر جا میرم و هستم توی کتابخونه باید جلوی چشمم باشن.یکی کتاب "سایه های گذشته" از رحیم نامور و یکی هم کتاب "خوشه درخت خرما (دارپنگ)"... انگار چشمِ روحم رو باز کردن به مسایلی که خودم با هزار بار زندگی نمی تونستم ببینم یا تجربه شون کنم.

حالا ولی با کتاب ها کاری ندارم. این که گاهی اوقات چقدر "سایه های گذشته" می تونن زندگی رو تاریک کنن و روش خیمه بندازن. سایه های گذشته برای من همیشه ترکیبی از غم و رضایت دارن. من یه وقتی تو زندگیم خواستم که از راه معمول جدا بشم و راه غیر معمول و سخت تر رو انتخاب کردم. خیلی رنج کشیدم ولی باز اگر بر می گشتم همون راه رو انتخاب می کردم. 

حالا هم گاهی اوقات مثل امروز که هوا ابریه سایه های گذشته میان و دورم رو میگیرن و خاطرم آمیخته میشه با حسی از غم و حسرت و لذت های زیرپوستی که دیگه راه برگشتی بهشون نیست... 

آنوقت خودم رو سرزنش می کنم که چرا هر چیزی از گذشته داشتم رو نابود کرده ام از دفاتر خاطراتم تا یادگاری ها و نامه ها و عکس ها و هر چیز دیگری که داشته ام. درست باشد یا نه من بسته ام به گذشته ام. دوست دارم گاهی توی این دریای عمیق فرو بروم و روزها بیرون نیایم و حالا از همان  زمان هاست... و دلم همه ی آن چیزهای سوزانده و دور ریخته شده را می خواهد...