خیلی کار دارم و قاعدتن یک لحظه هم وقت نباید داشته باشم. اما دو روز است دارم این زندگی جدید را مزه مزه می‌کنم. چند سال پیش هم دو سه ماهی مقیم این خانه بودم. زمستان 92. وقتی با یک آلمانی دوست شده بودم و افسرده‌ی کامل بودم. پناه آورده بودم به این خانه که از خودم و همه چیز فرار کرده باشم.

امسال فرق دارد. خانه را اجاره کرده‌ام و مسئولیت یک زندگی را پذیرفته‌ام. دارم به این ور و آن ور رزومه می‌فرستم و همزمان به چند کار متفرقه هم فکر می‌کنم تا ببینم آخرش چه می‌شود.

و از همه مهم‌تر در حریر لطیف دلگرمی و حمایت دوستانم پیچیده شده‌ام. دوستانی که تقریبن هیچ کدام را مدت‌هاست ندیده‌ام ولی دل‌هایمان به هم نزدیک است. می‌دانم چهار نفرشان اینجا را می‌خوانند و سلام به هر چهار نفرشان...

دلم گرم است و این خوب است...