من چه بگویم به مردمان، چو بپرسند قصهی این زخمِ دیرپای پُر از درد؟

دو سال پیش همین وقتها، شاید کمی زمستانتر... موقعی که میخواست از در بیرون برود، محکم در آغوش فشردمش و به تلخی گریستم. میدانستم که این آخرین بار است. دوباره خودم را گرفتار یکی از آن عشقهای ویرانگر کرده بودم و حالا با یک راهکار جنونآمیز داشتم از خودم جدایش میکردم.
آن روز و خیلی روزهای شش ماه بعد باز به تلخی گریسته بودم. بارها انگار قفسهی سینهام زیر سنگینی یک کوه بود و نمیتوانستم نفس بکشم. بارها اشکهایم وقت و بیوقت سرازیر شده بود و توی خودم مچاله شده بودم. بارها دستم رفته بود و برایش چیزهایی نوشته بودم و فرستاده بودم که نباید...
پریشب حوالی ساعت شش که جلوی آقای مشاور جدیدم نشسته بودم و اشکریزان از خودم و زندگیم حرف زده بودم و آقای مشاور چند تا سوال روی یک کاغذ نوشته بود و داده بود دستم و من جواب داده بودم و او با ملایمت پرسیده بود "میتوانم کاغذ را داشته باشم؟" و کاغذ را برگردانده بودم و بعد هم او الگوی رفتارم در روابطم را برایم از رویش رمز گشایی کرد و در چند جمله گفت، من یاد این صحنه و خیلی صحنههای مشابه دیگر در خاطراتم افتادم.
گفت بسیار بسیار آسیب دیدهای و در هم شکستن این الگو درد دارد و زمان میبرد و همکاریت را میخواهم که هر هفته بیایی و اینجا بنشینی و به تکالیفت عمل کنی تا با هم درستش کنیم.
حالا دلم به آقای مشاور گرم است. به نقب ناباورانهای که به روحم و به رفتارهایم زد. خودم میدانستم اینها را. همانطوری که خودش گفت "از حرفهایت میفهمم که خیلی تلاش کردهای که به درون خودت بروی و ببینی چه اتفاقی افتاده. اما تا برایش کاری نکنی و در جهت خروج از این هزارتو دست به عملی نزنی اوضاعت هیچوقت تغییری نخواهد کرد و در این دور باطل سرگردان خواهی ماند."
حالا از پریشب انگار در مایع گرمی شناورم. میخواهم فکر کنم این مایع گرم مثل همان مایع گرمیست که در جنینی در رحم مادر دورم را گرفته بود. امن و ساکت و دور از هر گونه خطر و اضطرابی. انگار قرار است دیگر به جای درد و رنج و اضطراب، با اطمینان و آسایش و دوست داشتنِ خودم تغذیه شوم...
* نوشته را که پست کردم و تاریخ را دیدم، یادم آمد که 29 دی ماه دو سال پیش با همان آدم رفته بودیم خیابان جمهوری کمی بگردیم و خرید کنیم. و فردایش پلاسکو در آتش فرو ریخته بود و ما مبهوت و مات مانده بودیم...