از دردِ نوشتن...
حالا دیگر 13 سال و چند ماه است که توی این صفحات مینویسم و نمینویسم. گاهی خودم را تماشا کردهام که چه زمانهایی مدام مینویسم و چه زمانهایی فاصله میگیرم. چه وقتهایی متنفر میشوم از نوشتن و چه وقتهایی مشتاقم به نوشتن.
گاهی فکر میکنم نشستهام گزارش میدهم. از زندگیام از حالات درونم و این حالم را بد میکند. مخصوصا وقتهایی که خیلی غمگین یا خیلی خوشحالم. گاهی فکر کردهام زمانهایی که زندگیام پلاستیکی بوده بیشتر نوشتهام ، اما از طرفی زمانهایی که دارم زندگی نمیکنم یا وصل به چیزهایی واهی هستم، آن وقتها هم نمیتوانم بنویسم. خشک میشوم و برهوت.
فکر میکنم آدمی که سرگرم زندگی واقعیاش است نمینویسد. نوشتن و توییت کردن و مدام از خودت در فضای مجازی آثارپراکنی کردن از درد درون است. ولی مگر زندگی بدون درد درون هم داریم؟
گاهی هجوم میآورم که این صفحه و محتویاتش را منفجر کنم. مثل همین حالا. شاید چون زیر حملهی هورمونهایم هستم. شاید چون از آدمهای به خصوصی دلگیرم. اما خب سعی میکنم آرام باشم. چون دو سه نفر هستند که من را میخوانند و نوشتنم را دوست دارند.
میروم کارهایم را بکنم بروم خانهی دخترک که موهایم را رنگ کند. شاید هورمون ها راحتم بگذارند.