Take my hand... Lead me to some peaceful land


بار اول دو سه ماه پیش بود. دم رفتن به یک سفر کوتاه خارج از شهر با بهمن بحثی کردیم و عصبانی بودم. مجبور شدیم برای کاری همان بعد از راه افتادن برگردیم خانه. یک ماشین جلوی در پارکینگ پارک کرده بود. خیلی عصبانی پیاده شدم و سر راننده فریاد زدم که از جلوی در برود کنار و برگشتم سمت ماشین خودمان. همان موقع خانمی هم از آن ماشین پیاده شد و فریاد زنان آمد سمت من. معلوم شد که آنها هم برای همان ساختمانند. گفتم خانم من حالم خوب نیست و سوار ماشین شدم.
طی روزهای بعد مدام پیش خودم شرمسار بودم و مراقب بودم که با آن زن چشم در چشم نشوم که یکی دو باری هم پیش آمد. وضعیت خوبی نبود. این بود که حین یکی از خریدهای فروشگاه شهروند یک گلدان هم برداشتم و شب ساعت حدود ده شماره واحدشان را پیدا کردم و رفتم دم خانهشان. خانم همسایه در را باز کرد. خندید. گویا او هم همان موقع در ماشین مشغول دعوا با همسرش بوده. همدیگر را بغل کردیم و بخشیدیم و برگشتیم به زندگیمان.
اینجا هم سر پارکینگ چند همسایه مشکل دارند که دعوایشان دامنگیر من هم شد و امروز صبح ساعت شش مرد همسایهی طبقهی بالایی از خجالتم درآمد. همسر و دخترش هم همان اوایل آمدنم از بالکن خانه یک بار مورد عنایتم قرار داده بودند. صبح به مین پیغام دادم که تو جای من بودی چه میکردی. گفت باید جزییات مکانی را کامل بدانم و ببینم تا نظر کارشناسی بدهم و رفت سفر. من ماندم و خودم.
شب موقع آمدن از گلخانه یک گلدان کوچک آماده کردم و آوردم. وارد ساختمان که شدم دختر همان همسایه با من وارد شد و با هم تا دم خانهاشان رفتیم. مادرش در را باز کرد. مساله را توضیح دادم و گفتم آمدهام بگویم که نه با شما دشمنی دارم نه پدرکشتگی. آدم باشیم و درست با هم حرف بزنیم. شرمنده شد و تعارف زد و اسمم را پرسید و از گلدان تعریف کرد و مساله تمام شد. یعنی امیدوارم تمام شده باشد.
صبح داشتم فکر میکردم به پلیس زنگ بزنم. یا لجبازی کنم و سر جای پارک من هم سهم پاچهورمالیدگی خودم را اجرا کنم. اما فکر کنم که دیگر پیر شده باشم. نه تحمل تنش را دارم نه توانایی کلکل با آدمیان. شاید هم تاثیر همنشین باشد. نمیدانم.
همهی اینها را طی یازده ماه خواستم به بهمن بقبولانم که بیا با مهربانی و راهی غیر از خشم مشکلاتمان را حل کنیم. چه با خودمان دو نفر. چه با دیگران. نشد. و مزید بر علتهای دیگر شد و این شد که او رفت سیِ خودش و من هم سیِ خودم...
* امروز شد سه هفته که به این خانه آمدم...