
اول بگم که نتونستم به قولم وفا کنم و هر شب نیم ساعت قبل خواب "جزء از کل" بخونم. چون پنج دقیقه نخونده خوابم می برد. اما عوضش این مدت تو گلخونه تونستم نزدیک به نصفش رو با حظ فراوان بخونم.
اینم بگم که خیلیا از در گلخونه اومدن تو و من رو دیدن به عنوان کسی که اونجا کار می کنه و تعجب کردن و دل شون قیلی ویلی رفته. مثلن دیروز یک خانومی بهم گفت "چه شغل شیکی دارین خانوم. به استایل تون هم خیلی میاد." یا حرفایی از این قبیل:
"واقعن اسم همه ی این گل و گیاه ها رو بلدین؟"
"خانوم شما تو بهشت کار می کنید"
" شما کشاورزی خوندین یا فقط از روی علاقه این کار رو می کنید؟"
" این گلخونه برای خودتونه؟"
"...
بعد من هم متقابلن دلم قیلی ویلی میره که بالاخره شد که من بفهمم چطوری میشه کاری رو جدای از هر چیزیش با جون و دل دوست داشته باشی و براش ذوق کنی.
یا مثلن یکی دو هفته پیش با یه خانومی دو تایی برای کاسکوی مرده ش که توی گلدونشون دفنش کرده بودن گریه کردیم و نگاه کردیم ببینیم چی توی اون گلدون بکاریم که جای کاسکوی فقیدشون همیشه سبز بمونه.
می خوام بگم که تجربه ی عجیبیه. خیلی عجیب. انقدر که این روزها با چیزهایی که برام پیش اومده و متوجهشون شدم من رو سرپا نگه داشته و به زندگی امیدوار.
ازم نخواید که براتون بگم چی شده. خودم هم به سختی توی ذهنم مرورش می کنم.