
انسان بودن درد دارد ... درد دارد که چشم انتظار مردت باشی ... چشم انتظار فرزندت یا عزیزت ... و نیاید ...
انسان بودن درد دارد ... که یاخته های وجودت شادی بخواهد و بجوید و نتوانی از آن لذت ببری ... چون می دانی امشب انسانهایی رنج می برند و رنج می برند و رنج می برند ...
انسان بودن آسان نیست ... که بدانی امشب به خاطر نه گفتن به تو هفت نفر در آغوش مرگ آرام گرفته اند و تو بتوانی با غرور چشم در چشم هم پایه های بیگانه ات بدوزی و تبریکشان را بشنوی و ...
نه ! ... انسان بودن آسان نیست که با باتوم بر گرده ی هموطنت بکوبی چون نه به تو ... به یک نفر دیگر نه گفته ... همین ... نه ! گفته ... انسان بودن آسان نیست ...
انسان بودن درد دارد ... که نه بتوانی در خانه بمانی ... نه حتی جرات آن را داشته باشی که به آنها نزدیک شوی ... ترس را در وجودت ببینی و نتوانی بر آن غلبه کنی ...
انسان بودن درد دارد ... که صورتهای آن دو پسر جوان که در خانه ات پناه گرفته بودند را به یاد بیاوری و باز به یاد بیاوری که چگونه زیر باران مشت و لگد به ناکجا برده شدند ... آن هم به نام مقدس الله ... و باز به یاد بیاوری که چرا ... چون فقط خواسته بودند حقیقت را بدانند ... حقیقیت سرانجام انتخابشان را ...
انسان بودن درد دارد ... درد دارد ... انسان بودن آسان نیست ...