میوه بر شاخه شدم ...

این اثر هنری به قلم Frida Kahlo خلق شده ... اسم این نقاشی هست Viva la vida ... به انگلیسی ترجمه میشه Live the Life ... به فارسی ترجمه میشه زندگی رو زندگی کنید ...
اما من برای خودم ترجمه ش می کنم ...
زنده باد زندگی !!!!
من خوشبختم ... چون امروز بیست و نه سال میشه که هر روز صبح چشم باز می کنم و به زندگی سلام می کنم ... حالا یه روز با خنده و یه روز عصبانی و یه روز غمگین و یه روز بی تفاوتش فرقی نمی کنه ... مهم اینه که سلام می کنم ...
من خوشبختم ... که تا امروز هر روز مزه ی این هندونه ی شیرین و خنک زیر زبونمه ... حالا تو بگو گاهی اینقدر ناراحتم که زهرمارم میشه ...
من خوشبختم که هر روز بیشتر از روز پیش به زندگی ایمان میارم ... فریدای ده سال پیش با فریدای امسال قابل مقایسه نیست ... و امیدوارم که با فریدای ده سال دیگه هم - البته اگر هنوز مهمون این زندگی بود - قابل مقایسه نباشه ...
من خوشبختم ... چون ...
هنوز خیلی کوچه و خیابون و دشت و جنگل و کویر و ... هست که پا توشون نذاشتم ...
هنوز خیلی آدم و دوست و رفیق و دشمن هست که نشناختم ...
هنوز خیلی دست برای گرفتن هست ...
هنوز خیلی کتاب هست که نخوندم ...
هنوز خیلی ترانه و قطعه ی موسیقی هست که نشنیدم ...
هنوز خیلی فیلم و تئاتر هست که ندیدم ...
هنوز خیلی کار هست که یاد نگرفته م ...
هنوز خیلی عشقبازیه بازی نشده مونده برام ...
هنوز کودکم رو در آغوش نگرفتم .. هنوز حتی اسمی براش انتخاب نکردم ...
هنوز ... خیلی نقاشی هست که باید بکشم ...
هنوز ...
هنوز ...
هنوز ... هزار هزار هنوز هست که تا کوچکترین زمان باقیمونده از زندگیم ... می تونم بهانه شون کنم برای عاشق زندگی بودن و جشن گرفتنش ...
* چقدر دلم این روزها پرمی کشه برای ترانه های قدیمی ... خانوما ... آقایون ... دارم در به در دنبال " تاب بنفشه" ی هوشمند عقیلی می گردم ... کسی می تونه لطف کنه لینکش رو برام بذاره ... یا ایمیلش کنه ؟** امسال تولدم با جنیفر لوپز تو یه روز افتاده ( 24 جولای ) ... فکر کنم این یه نشانه باشه که امسال رو بذارم پشتش واسه آواز و رقص !!!! جانمی ... چه شود !!! *** شاید فقط چیزی مثل همین ستایش زندگی می تونست من رو وادار به نوشتن کنه ... که هنوز ...
2
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:6  F R I D A
|
تنها صداست ... که می ماند ...

... ستاره های کلامت را در لحظه های ساکت عاشق بر من ببار ... بر من تا که برویم بهار وار ... چشم از تو بود و عشق ...
بچرخانم بر حول این مدار ... زیبا ... تمام حرف دلم این است ... من عشق را به نام تو آغاز کرده ام ... در هر کجای عشق که هستی ... آغاز کن مرا ... آغاز کن مرا ....
بابا
پارسال تو یه بانک دیده بودت... خونه که اومد می خواست برات گریه کنه ... بس
که داغون بودی ... بابا می گفت به یک سال نمی کشی ... و انگار درست می گفت ...تازه با خانواده ی گاومیش آشنا شده بودیم و با هم قرار سینما داشتیم ... اومدیم که فیلم هامون رو
ببینیم ... درست وقتی آقای بازیگر اومد خونه ت و تو، توی حموم رو به روی آینه داشتی به خودت بد و بیراه می گفتی اونها رسیدن
... ولی چون خواهرش کوچیک بود و تو سینما راهشون نمی دادن ... ما هم اومدیم بیرون
... و من هنوز که هنوز هامون رو ندیده ام ... و خجالت نمی کشم از اینکه بگم روزگاری تو کوچه های سعادت آباد ... در به در می گشتیم تا خانه ی سبز رو
پیدا کنیم ... تا بتونیم بالاخره ازت امضا بگیریم ... هر انگ و برچسبی رو
هم به جون خریدیم ... تا بتونیم صدات رو از نزدیک بشنویم .... روحَت قرین آرامش ...
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 19:22  F R I D A
|
سنگ می کشم بر دوش ...

مگه جانی بودن فقط یعنی آدم کشتن ؟ مگه فقط یعنی تجاوز و قتل ؟
مگه من یه جانی نیستم ؟ آدمی که آدمهای اطرافش رو نمی بینه ... آدمی که روح آدمها رو برای خودش نابود می کنه ... آدمی که نمی فهمه دوست داشتن یعنی چی؟ آدمی که از احساسات ... بازیچه می سازه و هزار مدل خودش رو توجیه می کنه ؟ آدمی که یک ثانیه نتونسته وفادار بمونه ....
من توصیه می کنم ... به آدمهای کثافتی مثل من نزدیک نشید ... نمی گم من پخی هستم ... البته که نیستم ... فقط بشناسید ... به آدمها، بی پروا نزدیک نشید ... زخمهایی که می زنن از سر نادانی و خودخواهی ... مگه به همین راحتیها خوب میشه ؟...
من ؟ من چه شکایتی دارم وقتی خودم سرآمد ضربه زننده هام ... وقتی خودم آخر آدم بی شعورم تو روابط انسانی ... منی که غیبت می کنم ... منی که تهمت می زنم ... منی که یک طرفه به قاضی میرم ... منی که حرمت سرم نمیشه ... منی که هزار و یک غلط می کنم و میرم طرف رو می چسبونم سینه ی دیوار و متهمش می کنم ... به چی ؟ به خیانت ....
داشتم فکر می کردم تو ذهن کدوم یکی از این آدمهای اطرافم خاطره ی خوبی به جا گذاشتم ؟ کدوم یکی از من یه دختر خوب و مهربون تو یادش مونده ؟ منظورم پسرهاست ... منظورم آدمهایی که باهاشون خواستم مثلا رابطه ی عاطفی برقرار کنم ... می دونم هرکدومشون که الان اینجا رو می خوننن دارن یه سری تکون میدن و میگن ... هه ... این هم از اون حقّه های کثیفشه ...
* مدتها بود با یه فیلم ( Reign Over Me ) اینهمه اشک نریخته بودم ... ** و تو که غلط می کنی اینهمه خاطره های مزخرف از رفتار زشت و نکبت بار من یادته ... تو که بیست ساله همین جور محترم و صادق با من رفتار می کنی و من هر جور که دلم بخواد ... امروز چی گفتی بهم ؟
Your hana has no color for me ... من خندیدم ... اما تو دلم یه چیزی فرو ریخت ...
*** این خود کوچک بینی و خودزنی و این حرفها نیست ... این صرفا یه حقیقته ... چیزی که وجود داره ... قسمت گندی از من که سالهاست با من داره زندگی می کنه و من بدبینم به اینکه بتونم از شرش خلاص شم ... بدبینم ...
2
نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 2:17  F R I D A
|
غزلی در نتوانستن ...
می خواستم این پیشنهاد رو بهش بدم که
خودش پیشدستی کرد و گفت که هفته ای یکی دو بار برای مکالمه زبان برم پیشش
... خب منم استقبال کردم، چون دیدم تحمیلی نیست و معذّب هم نمیشم ... قرار
شد یکشنبه عصر برم ... اما پنج شنبه اس-ام-اس زد که نمیشه امشب بیای ؟ فکر
کردم یکشنبه کاری داره و موافقت کردم ...
در رو که باز کرد دیدم
موهای سیاه بلندش رو کوتاهِ کوتاه کرده ... مثل همیشه هم حسابی شیک کرده
... تاپ بدن نما و دامن کوتاه و ... تازگیها سیگار رو هم ترک کرده و نه خودش نه خونه ش دیگه بوی زننده ی سیگار نمیده ... وقتی هم می خواد دعوتم کنه میگه پس
شام درست می کنم که شام با هم بخوریم ... یه جوری خوشایند میگه که احساس
می کنم دوست پسرشم ...
رفتم تو و همونجا تو نشیمن رو مبل نشستیم و
بعد از کمی حرف شروع کردیم به درس خوندن ... دیدم خودش رو جمع و جور می
کنه ... مشکوک شدم ... یه کم که چشم چشم کردم، دیدم درست حدس زده بودم ... زیر دامنش لباس زیر نپوشیده
بود ... تازه جریان رو فهمیدم که کلا برام برنامه داشته .... یه کم که گذشت
گفت : ببین میشه بلوزت رو دربیاری ؟ خندیدم گفتم من که گفته بودم دیگه
شیطونی نمی کنم ... گفت نه ! فقط بلوزت رو دربیار ... آخه من اینطوری نمی تونم درس بخونم ... باز گفتم نه و حرف
رو عوض کردم ...
شام که خوردیم یازده شب شده بود و باتری من هم رو
به اتمام بود ... گفتم میرم دراز بکشم ... اون هم اومد و خوابید کنارم و
خودش رو چسبوند بهم ... هی زیر گوشم حرف زد و زمزمه کرد ... هی گَل و گردنم
رو بوسید ... از این ورم غلت زود و رفت اون ور ... باز غلت خورد و اومد
این ور ... من اما عین سنگ دراز کشیده بودم و فقط بهش می گفتم "نکن عزیزم
... گفتم که دیگه نمی تونم ... نه با تو نه با هیچکس "... تعجب کرده بود
... می دونم که زمانی، لذت زیادی بهش چشونده بودم ... زمانی که خودم هم در پی کشف
بدن یک زن بودم ... حالا اما نه ... دیگه نه اشتیاقی داشتم ... نه کلا
علاقه ای به تکرار این تجربه ...
و اون میگه دوستت دارم و دلم برات
تنگ میشه ... چیزی که من نمی فهمم ... نیم ساعتی به همین منوال گذشت و بعد
گفتم که دیر شده ... بلند شدم و برگشتم خونه ... خیلی هم خوشحال نبودم از اینکه نتونستم خواهشش رو برآورده کنم ...
*
وقتی استاد گفت نگاهتون اگر رو یه نقطه متمرکز باشه خیلی راحت تر
تعادلتون رو حفظ می کنید .... هیچ نقطه ای بیشتر از پشت گردن دخترک جلویی
چشممم رو نگرفت ... به خودم که اومدم دیدم مثل یک درخت ... استوار روی یک
پا ایستاده م ...**
چقدر دوست داشتم یک آکروبات باز حرفه ای می بودم ... زمانی که این حرکات
شگفت انگیز رو از یک انسان می بینم ... می خوام به نوع بشر سجده کنم ...
کلا شگفتیهای بدن انسان،یعنی دیدن شکستن محدودیتهای جسمی که نود درصد مردم
براشون اهمیتی نداره ... من رو خیلی بیشتر از شگفتیهای ذهن انسان مجذوب می
کنه ... *** خانم "س "محترم ... پرسیدی چرا اون رابطه ی کذایی تموم شد ... چون باید تموم میشد ... بعضی رابطه ها ویران کننده هستن ذاتا ... با خاک که یکسان شدم ... اون رابطه هم به آخر رسید ... البته من هیچ وقت تموم شدنی حس نکردم ... فقط محو شد ... مثل دود سیگارش ...**** خسیس وار دلم نمی خواد که از تو بنویسم ... همون یکبار رو هم پشیمون شدم ... آخه تو یه گنجینه ای ... باید قایمت کرد ...
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 19:31  F R I D A
|
بر شانه ی من کبوتری ست ...

می ترسم ... می ترسم که این روزها شمارش معکوسی برای آغاز دوران سخت باشد ... می ترسم ... از برهم خوردن آرامش ... هرچند که کاذب باشد ... از شکستن سکوتی که هر چند از هراس باشد ... می ترسم از گم شدن خنده هایی که هر چند از ته دل نباشند ...
نگرانم ... نگران اتاقم که تازه می خواهم گوشه اش، همین کنار پنجره گلدان گلی بگذارم ... از ندیدن منظره ی پنجره ی اتاقم که به نمای خانه ای قشنگ و درختان روبه رویش باز می شود دلم می گیرد ... نگران کتابهایم هستم و نگران کتابهای سارا که پیش من امانت گذاشته ... نگران فیلمهایم ... نگران در هم ریختن دنیای قشنگی که این روزها برای خودم ساخته م ...
نگران غصه خوردن پدرم ... نگران نگرانیهای مادرم ... نگران آشفتگی های خواهرکم ...
و با این همه ادامه می دهم ... به نرمشهای صبحگاهی ... به کار روزانه ... به کلاس رقص ... به نوشتن در این سرای شیشه ای ... به یادآوری خاطرات عاشقانه ام ... به ردیف کردن اهداف امسالم ... و به انتظارم برای رسیدنت ... ادامه می دهم به زندگی ... به لذت بردن از زندگی ...
و هر روز صبح برای کبوتر های سفید، دانه می پاشم ... باشد که همیشه بالای سرمان در حال پرواز باشند ...
* تا حالا به این درختچه هایی که توی بلوارها یا تو اتوبان ها جدیدا کاشته شده و یا شاید من تازه دیدمشون، دقت کردین ؟ همین هایی که مثل شترمرغ های یک پا و بدون سر هستن ... با رنگهای سبز درخشان و پر طراوت ... فکر می کنم علی رغم همه چیز شهرداری خوب کار می کنه تو تهران ... با همه ی کاستیها میشه نشانه های انجام شدن کارهایی جهت تمیزی و زیبایی شهر رو این جا و اونجا دید ... و داشتم فکر می کردم حیفه اینها نیست که خراب بشه؟
** تو قسمت نوشته های بزرگان تو وبلاگ شراگیم خوندم ... صلح و آرامش از آزادی بهتر است ... نمی دونم از کی بود ... ولی خیلی موافقم باهاش ... میشه تو صلح به یک سری اصلاحات دست زد ... ولی تحت هیچ شرایطی جنگ رو نمی پسندم ... البته من ... بزرگان رو نمی دونم ....
*** شرکت رسما تعطیله ... داریم مگس می پرونیم ... یعنی از عواقب این خبرهاست ؟
2
نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:13  F R I D A
|
در شهر بی خیابان ، می بالند ....

از گیشا میومدم سمت شهرک ... بارون تندی می بارید ... تو پیچ چمران خانوم پیری ایستاده بود ... تا بیام تصمیم بگیرم که بایستم و سوارش کنم دیر شده بود ... نتونستم ترمز کنم چون هم خطرناک بود و هم دیگه خیلی گذشته بودم ... تصمیم گرفتم اون روز به هر قیمتی که شده یکی رو سوار کنم و یه کار نیکی هم بکنم ...
تو میدون شهرک به سمت ایران زمین یه دختری ایستاده بود ... گفتم حتما تو همین شهرک می خواد یه جایی بره ... جلوش ترمز زدم و گفتم عزیزم برسونمت ... گفت ممنون مزاحم نمیشم ... از من اصرار و از اون انکار ... خلاصه تقریبا به زور سوارش کردم ...
- خب مسیرتون کدوم سمته خانوم ؟
- نمی دونم
- !!!!
- خب راستش منتظر اتو !! (اتو استاپ) بودم
- ای وای ببخشید ... خب کاشکی زودتر می گفتید ... حالا کجا ببرمتون ؟
- نمی دونم ... یه جایی که شلوغ باشه !
- میدون کاج خوبه ؟
- بعله ...ممنون ...
دختر سیاه چرده ای بود ... ریزه پیزه و اصلا هم به خودش نرسیده بود ... یه کم که جلوتر رفتیم پرسید:
- ببخشید اسم شما چیه؟
- ... ( ... ) ... اسم شما چیه ؟
- من بیتا هستم ................... ببخشید شما دخترید ؟
- جانم ؟
- (هول شد ) منظورم اینه که ازدواج کردین ؟
- نه خیر
- آره والا ... کی تو این دوره زمونه شوهر می کنه ...
دیگه رسیدیم به میدون کاج و من دخترک رو به دست تقدیر سپردم .... بعد هم برای هر کی تعریف کردم و انتظار شلیک خنده داشتم ... با داد و فریاد و اتهام بی عقلی و بی احتیاطی و مغز خر خوردن مواجه شدم ... حالا دیگه فقط به رسوندن پیرمردها و پیرزن ها اکتفا می کنم ...
* اینکه نوشتم کار نیک ... با واکنش تند نگار مواجه شدم ... راستش به خاطر یکسری مسائل اخیر و رویکرد شاید نادرست من به گذشته م و شوکی که بهم وارد شد ... این روزها یه کم با مفاهیم خوب و بد سر و کله می زنم ... شاید روزی که این خانم رو سوار کردم ... فکر کار نیک کردن به ذهنم نرسید ولی امروز که نوشتمش این جور به نظرم اومد ... به هر حال چند روز پیش هم با دوستم سر اشاره ی من به کارهای بدم یه همچین بحثی با یه دوست دیگه م پیش اومد ... شاید یه کم باید نگاهم رو تو بعضی موارد تعدیل کنم ...
2
نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 10:40  F R I D A
|
هجرانی ...

این دخترک عاشق پیشه ی بدتر از خودم، انگار دوباره تو رو در من زنده کرده ... براش به سادگی از
تو میگم ... هر ده جمله هشت جمله از تو میگم ... کوتاه و بلند ...
خاطره ای ... اشاره ای ... تو ماشین که میشینیم پنل ضبط رو میخواد ...
روشن می کنه و بگو که چه آهنگی داره پخش میشه ...
Blue Velvetذوق زده بهش میگم که تو این فیلم رو بهم داده بودی ... و بعد یادم به
Lost higheway
میفته که اون رو هم برام یه روز آوردی ... شبی که خواستم تنهایی فیلم رو تو اون خونه ی کذایی ببینم ... تو همون صحنه ایش که خانومه
تو رختخواب انگار تغییر قیافه داده بود، قبضه روح شدم و به خودم جرات دادم پیغام بدم بهت که " من می ترسم " ... بعد قرار شد که با هم این فیلم رو ببینیم و
هیچوقت هم ندیدیم و دیگه هیچوقت هم این فیلم رو نمی خوام که ببینم ...
به
دخترک عاشق پیشه گفتم که دیگه برای خودم و تو، هیچ چیزی از با هم
بودن و این حرفها متصور نیستم ... فقط دوست داشتم سالی یه بار اتفاقی
میدیدمت و بوسه ی گرم و عمیقی از لبهات می گرفتم و بعد می رفتیم تا دیدار
غیرمنتظره ی سال بعد ...
Ya no estas mas a mi lado corazon
En el alma solo tengo soledad
Y si ya no puedo verte
Que poder me hizo querete
Para hacerme sufrir mas
2
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 22:5  F R I D A
|
ما نوشتیم و ...
من نوشتن رو دوست دارم ... همیشه دوست داشتم ... از همون موقع که عاشق زنگهای انشا بودم و با جون و دل می نوشتم ... از همون موقع که همه چیز رو ریز به ریز تو دفتر خاطراتهام می نوشتم و زیر بالشم می ذاشتم و ظهر که از مدرسه میومدم میدیدم مامان خونده و نشسته داره گریه می کنه ... اما باز ادامه میدادم ... یه موقع هایی به رمز می نوشتم و باز دوباره ریزنگاریها شروع میشد ... همیشه هم پشیمونم به خاطر اون دوره هایی که چیزی ننوشتم ...
یه عادت بدی هم دارم ... گاهی مسائل مختلف تو زندگیم از سر جاشون خارج میشن ... الویت بندیها به هم میریزه ... یه مورد بی اهمیت میاد میشینه جای یه مورد با اهمیت ... مثلا وقتی باید یه زمانی رو به یه کاری اهمیت اختصاص بدم ... همون موقع میفتم رو دنده ی فیلم دیدن و غفلت کردن از کاری که باید اون لحظه انجام بدم ...
خب الان این وبلاگ و وبلاگ نویسی جاش رو گم کرده ... الویتش رو گم کرده ... زیادی باهاش قاطی شدم ... بیشتر از اونی که باید بهش می پردازم و ذهنم رو درگیر می کنه ... البته شاید به این دلیله که قسمت عمده ای از روزم پای کامپیوتر میگذره ... اما به قول دوستی فکر می کنم باید برای نوشتنم راه های دیگه ای هم باز کنم که تمام انرژیم برای این کاری که اینهمه دوست دارم تو این فضای مجازی تموم نشه ... دو سه بار که رفتم به خاطر همین بود ... اما باز به قول دوستی سیستم سیاه و سفید ... یا همه یا هیچ هم، سیستم خوبی نیست .... به هر حال خواستم بگم که هستم ... نمی تونم که نباشم ...
** دائم چشمم پر از اشک میشه ... وقتی آبجی کوچیکه از دور قربون صدقه م میره بغض می کنم ... وقتی با بابا تو پارک با هم می دویم بغض می کنم ... وقتی دخترک روی گونه م یه بوسه می نشونه و میگه دوستت دارم بغض می کنم ... وقتی به مادرم فکر می کنم بغض می کنم ... وقتی موقع خداحافظی بغلم می کنی و میگی هر وقت که خواستم، بیام پیشت ... بغض می کنم ... این روزها دائم از شادی لبریز میشم و بغض می کنم ... *** نوشته م در مورد پارک مخصوص بانوان بود ... دیدنش یه مخالفت توام با تعصب توم به وجود آورده ... باید بیشتر بهش فکر کنم ...**** دوست دارم جسم و روحم رو با هم انعطاف پذیر کنم ... پس این هم یه در باز شده ی جدید که پشتش پا به پا می کردم ... تا این همه در بسته ی باز نشده هست ... مگه میشه دچار روزمرگی شد ؟
2
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 9:1  F R I D A
|
تو واقعیت نمیشه ... ولی اینجا که میشه ...
که دستت رو بزنی زیر چونه ت و با خیال راحت گذشته رو پاک کنی ...
همینجوری واسه سرگرمی ...
انگار که یه سطل رنگ برداری و بریزی رو همه چیز ...
* اون موقع ها می گفتی چی به من ؟ ... آها ... می گفتی یه سطل رنگ دست گرفتم و رنگ سیاه می زنم به دنیای اطرافم ... چقدر اون روزها دورن ... حالا بیا و ببین که چطور با رنگها آشتی کردم ....
2
نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:6  F R I D A
|
چیزی به جای نماند ...
ازش دلخورم ... می دونم و نمی دونم چرا ... بعد از دو هفته که برای کاری اومده شرکت ما و می بینمش، خودش هم می فهمه ... میگه
این دیوار نامرئی چیه بینمون ؟... میگم حالا برش می داریم ... کارش که تموم میشه ... دم در موقع رفتن، یادم میفته که از اصفهان اومده ... یادم میفته به عکس روزنامه ها ... میگم راستی زاینده رود رو دیدی ؟ خشک شده ... ماهیهاش همه مرده ن ... میگه "آره ... اولین بار بوده این خشک شدن رودخونه ... بار قبل سد رو بسته بودن ... اما حالا واقعا خشک شده " ... میگم چه وحشتناکه ...
منتظریم که آسانسور برسه ... همینجوری جلوی در رو به من ایستاده و با چشمهای خوشگلش زل زده بهم ... یه دفعه دستم رو میگیره و می بره سمت لبهاش ... خون می دوه تو مغزم ... دیر می جنبم که جلوش رو بگیرم ... دستم رو می بوسه ... هول و شرمزده بهش می توپم که دیوونه این چه کاریه ؟
خودش هم منقلب شده ... سریع میره سمت آسانسور ... منهم برمی گردم تو ...
گیج و مبهوت و بعد هم گریه م میگیره ... شب باز نیمه مست از خونه ی دوست
پسرش زنگ می زنه بهم ... یاد ظهر افتاده و ماهیهای زاینده رود ... باز هر
دومون بغض می کنیم ...
انگار ماهیها کار خودشون رو کردن ... دیوار نامرئی رو برداشتن ...
2
نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 23:48  F R I D A
|